الفيض الكاشاني

485

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

ندا شد كه : لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ ، « 39 » از هيبت اين ندا مدهوش به روى زمين افتاد و مدّتى در بيهوشى و اضطراب بود ، هنگامى كه به هوش آمد گفت : سبحانك ما أعظم شأنك ، و أعزّ سلطانك به سوى تو بازگشتم و بر تو توكّل كردم و به تو اى پادشاه جبّار و يگانهء قهّار ايمان آوردم ، از غير تو نمىترسم و به غير تو اميد ندارم ، و از عقاب تو تنها به عفو تو ، و از خشم تو به رضاى تو پناه مىبرم ، و مرا نيست جز اين كه از تو بخواهم ، و در پيشگاهت تضرّع و زارى كنم و بگويم : سينه‌ام را گشاده كن تا تو را بشناسم ، و گره از زبانم بگشاى تا تو را ثنا گويم . از وراى حجاب به او ندا شد : بپرهيز كه در ثنا طمع ورزى و بخواهى بر سرور پيامبران پيشى گيرى بلكه نزد او باز گرد ، آنچه را به تو داد بگير ، و از هر چه تو را نهى كرد باز ايست ، آنچه را گفت بگو ، چه او در اين درگاه بيش از اين نگفت كه : « سبحانك لا احصي ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك » . « 40 » سالك گفت : خداوندا اگر زبان را بر ذكر ثناى تو دليرى نيست آيا دل را به شناخت تو اميدى هست ؟ ندا آمد بپرهيز از اين كه بر صدّيقان تقدّم جويى . آيا نشنيده‌اى كه مىگويند : العجز عن درك الإدراك ادراك ( عجز از رسيدن فهميدن فهميدن است ) ، از آستانهء ما همين بهره تو را بس است كه بدانى از درگاه ما محرومى و از مشاهدهء جمال و جلال ، ناتوانى . در اين هنگام سالك پرسشگر بازگشت و از پرسشها و عتابهاى خود پوزش خواست و به دست ، قلم ، علم ، اراده ، قدرت و جز آنها گفت : عذر مرا بپذيريد چه من غريب و در اين شهر تازه واردم و هر تازه واردى دچار بهت و ترس مىشود . انكار من بر شما بر اثر قصور و جهل بوده و اكنون عذر شما نزد من به صحّت پيوسته و بر اين روشن شده خداوندى كه ملك و ملكوت و عزّت و جبروت به او اختصاص دارد يگانه‌اى قهّار است و شما مسخّر حكم او بوده و در قبضهء قدرت او حركت و آمد و شد داريد ، و اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن . چون اين سخنان را در عالم شهود گفت از او بعيد شمردند و به وى گفتند : چگونه او اوّل و آخر است در حالى كه اين دو نقيض يكديگرند ، و چگونه او ظاهر و باطن است و حال آن كه اوّل غير از آخر و ظاهر غير از باطن است . پاسخ داد : اوّل است به نسبت

--> ( 39 ) انبياء / 23 : از آنچه مىكند بازخواست نمىشود و آنها هستند كه بازخواست مىشوند . ( 40 ) من نمىتوانم ستايشى را براى تو بشمارم ، تو چنانى كه خود خويش را ستوده‌اى .